رهارها، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

زندگی مامان وبابا

روزهای گرم تابستان

دختر عزیزم امسال تابستون هوا خیلی گرم شده و خیلی نمیتونیم بیرون ببریمت ،ولی خوب روزایی که بابایی خونست(جمعه ها) ساعتای خنک روز میریم بیرون و تو کلی کیف میکنی خیلی ددری هستی ،وقتی خونه ایم می گردی دنبال شالم و میای بهم میدی و می گی مامانی بریم جمعه تصمیم گرفتیم واست سه چرخه بخریم ،ماهانی داشت و سوارش شدی و دیدیم خیلی خوشت اومد واسه همین برات گرفتیم خیلی دوسش داری و کلی باهاش کیف میکنی مامانی با سه چرخت میبرتت پارک و کلی خوشحالی ... اینجا با ماهانی اومدی پارک جدیدا مثل ایکی یوستان انگشتتو میکنی تو دهنت این شکلی اینم سه چرخه ماهان رها لا به لای لباس عروسا عاشق نون بستنی ...
17 تير 1393

اندراحوالات دخترکم در 15 ماهگی

چقدررررر خوبه که هستی باور کن هرروزم قشنگتر از دیروزمه با وجوده تو هیچ لحظه و هیچ روزیم تکراری نیست هرروز بزرگتر میشی و بابزرگتر شدنت هم رفتارات و هم چهرت عوض میشه صبحها وقتی زودتر از تو بیدار میشم همش نگات میکنمو خداروشکر میکنم بخاطره بودنت ... جدیدا هم بهم میگی مامانم و من ذوق مرگ میشم وقتی اینجوری صدام میکنی روزایی که خونه هستم انقدر بازی میکنیم باهم که من آخرش خسته میشم ولی تو هررررگز... خیلی پرانرژی هستی و خستگی ناپذیررر عاشق پارک و تاب بازی ای توی خونه یه تاب داری و همش میگی سوارت کنمو تابت بدم خیلی دوست داری تاب بازیو به تاب هم میگی باب شعر تاب تاب عباسیم میگی بااااب باااب با باب باااب جمله هایی که یاد گرفتی...
2 تير 1393

سرزمین عجایب

چند وقت پیش تصمیم گرفتیم برای اولین بار ببریمت سرزمین عجایب اولش فکر کردیم کوچیکی و برات بازی ای نیست ولی وقتی رفتیم تازه فهمیدیم که دخترمون ماشاله واسه خودش خانومی شده و کلی بازی برای سنت بود ولی اون شب اصلا حال نداشتی و یکم تب داشتی و خیلی مظلوم شده بودی کلی بازی سوارت کردیم بعد از اون 2 باره دیگه ام بردیمت عاشق این عکستم خیلی بزرگ شدی انگار مثل خانومای متین افتادی   ...
30 خرداد 1393

عکسهای جامونده و درهم برهم

ایناام عکسایی که بعد از عید گرفته شده وجامونده بود و براشون موضوعی ندارم فقط میزارم برای یادگاری           اینجا توی عروسک فروشی هستیمو شما کلی ذوق داری و عروسکارو برمیداشتی و فرار می کردی ...
30 خرداد 1393

تعطیلات و رفتن به مسافرت

عزیزه دل مامان سلاااام خوبی قشنگم ؟نازنینم ؟دورت بگرده مامان،مامان و ناز کن اینا همه جمله هابیی که صبح به صبح وقتی چشمای نازتو باز میکنی من بهت میگمو توام خودتو برام لوس میکنی و وقتی میگم مامان و ناز کن نازم میکنی و میگی ناااا ناااا اول صبحم وقتی بیدار میشی همه این کلمه هارو تند تند پشت هم میگی نی نی ،جوجو،بابایی،با،داییییی،دادا بوووووووس برای تو دخترهههه ملوووووس....... چند روز تعطیلی وسطای خرداد بود ینی 14،15،16 ام و تصمیم گرفتیم با عمو سعید اینا بریم سمت اردبیل توی جاده خیلی اروم میرفتیمو اکثر جاهارو نگه میداشتیم اسم غذاهای محلی ای که اونجا خوردیم خیلی جالب بود باسدرما ،چغرتما و چی تروا که همه این غذاها با مرغ بود ...
30 خرداد 1393

شروع کار جدید (مزون لباس عروس )

به نام خدا دختر قشنگم خیلی وقت بود که نتونسته بودم به وبلاگت سر بزنم و برات مطلب بزارم آخه خیلی سرمون شلوغ بود و به اینترنت هم دست نداشتم ... به امید خدا امسال بعد از عید کار جدیدمون که مزون لباس عروس هست و شروع کردیم و خدارو شکر کار باذوق و جالبیه چون همش با عروس داماداو لباس عروس و....سروکار داریم کارمون و از 7 اردیبهشت شروع کردیم و اوایلش ساعت 6 صبح هرسه تامون راه میفتادیم به سمت مزون چون مغازه توی طرح بود و باید قبل طرح میرسیدیم یه دوهفته ای اوضاع همینجوری بودو تو واقعا اذیت میشدی و نمیتونستی توی مغازه شیطنت کنی و بازی کنی و همشم توی کوچه و پاساژبودی و همه دیگه میشناختنت حسابی ،واسه همین تصمیم گرفتیم تا بزاریمت مهد کودک...
30 خرداد 1393

بدون عنوان

امسال عید تصمیم گرفتیم بریم گنبد ،علی دایی روز دوم فروردین رفت اصفهان پیش زندایی و مامان شهناز نتونست که بره ولی عیدیهامون رو به دایی جون دادیم تا برای زندایی ببره مامان شهناز طلا خرید خود دایی گوشی موبایل ومن هم کیف وکفش... وماهم از روز دوم عید دیدنی میرفتیم ووقتی دایی جون برگشت ینی 5 فروردین رفتیم گنبد خیلی خوش گذشت هم به ما که اقوام و دیدیم و دیدارها تازه شد هم به رها که  کلییی همبازی داشت اونجا علی،نیایش،هلما،امیر علی ،هلیا ،نادیاو اما...امید کوچولو که همبازی رها نبود چون همش 3 ماهش بود ولی خیلی معصوم بود و کلی به دل من نشست یاد نی نی گیای رها میفتادم چون مثل رها اندازه فندق بود متاسفانه رها ازروز اول تب شدید کرد و تا 3...
11 ارديبهشت 1393