رهارها، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

زندگی مامان وبابا

بدون عنوان

گشت گرداگرد مهر تابناک ،ایران زمین/روزنوآمدوشد شادی برون زندر کمین ای تو یزدان ،ای تو گرداننده مهر و سپر/برترینش کن برایم این زمان و این زمین بالاخره سال 92 هم تموم شد و با شروع سال جدید زندگی رنگ و بوی تازه ای گرفت... این دومین سالیه که بااومدن تو سال تحویل بهمون بیشترخوش میگذره و معنی خونوادرو بیشتر درک میکنیم مرسی که هستی... امسال بابقیه سالها یکم فرق میکرد چونکه من با یسری فرشته های کوچولو آشنا شده بودم که سال تحویل حسابی به فکرشون بودم و لحظه تحویل سال قبل از خونوادم اول سلامتی اونارو از خدا خواستم و بعد هم صبر به پدر و مادراشون  امیدوارم امسال آخرین سالی باشه که صالح عزیزم آنیتای نازنازی و معصوم و.....
11 ارديبهشت 1393

بدون عنوان

دیگه  کم کم سال 92 هم با همه خوبیها و بدیهاش رو به پایانه ماام همش بدنبال آماده شدن برای عید هستیم و خرید کردن خیلی خوش میگذره که توام همه جا باهامون میای نازنینم دیگه مثل پارسال کوچولو نیستی، آخه پارسال زیاد بیرون نرفتیم و همون چند بارم پیش مامان شهناز میذاشتیمت اینکه امسال باهامونی حس خیلی خوبیه یه چند ساعتی که گذشت دیگه خسته شده بودی برای اولین بار بردیمت تا سوار فیل سکه ای بکنیمت وتوخیلی خوشت اومده بود و بابایی ام واست پاپ کرن خرید که خیلی عاشقشی   بوووووووس       ...
14 فروردين 1393

بدون عنوان

رهای مامان من و بابایی برای یک سالگیت وقت گرفته بودیم تا ببریمت آتلیه و ازت عکس بگیریم و 14 اسفند وقت آتلیه داشتی و اونروز کلییی اذیتمون کردی و خیییلیی شیطونی کردی و نمیذاشتی ازت عکس بندازیم من کلی ایده داشتم یک عالمه لباس برده بودم لباس جوجت و لباس عروست و ... ولی نذاشتی هیچکدومشو تنت کنیم و اصلا باهامون همکاری نکردی و همه اونجارو بهم ریختی همه نقشه هامو نقش بر آب کردی و من خیلی حرص خوردم ولی بابایی مثل بیشتر وقتا خونسرد بود و مهربوون خلاصه عکسایی که گذاشتی ازت بگیریم زیاد نشد ولی در کل راضی بودیم 22 اسفند هم اماده شد و من اومدم تا توی وبلاگت برات بزارمشون   دوست دارررررم نازنیییییینم   ...
23 اسفند 1392

بدون عنوان

خوووب رها خانوم الان که دو سه هفته ای می گذره از یک سالگیت داری هرروز شیطونتر از دیروز میشی و من و همش دنبال خودت می دوئونی حرفایی که یاد گرفتی و میزنی از اون اولی که شروع به حرف زدن کردی این کلمه ها هستند ماما،بابا،دایی،دقی دقی (نمیدونیم ینی چی )،الو ،ببین ،جوجو،بوبو،ددو(اسم اردک تو گذاشتی ددو)،نی نی ،ننو،وهرروز اینارو خییییلییی زیاد تکرار میکنی اسم خودتم میگی اآ،الو و ببین و نی نی و روزی صد هزار بار میگی و ما وقتی میگی الو خیلی ذوق میکنیم چون هر چی دم دستت باشه رو میگیری دم گوشت و می گی الووو کارت از راه رفتن گذشته و همش می دوئی وواقعا من خیلی وقتا نمیتونم بگیرمت و دلیل اینهمه دوییدن و زمین خوردنات و نمیدوونم آخه چرا انقد...
23 اسفند 1392

بدون عنوان

خدایا شکرت ... الان که دارم این خاطره بدو می نویسم 3 روز میشه که ازش گذشته ولی واقعا بهش که فکر می کنم خیلی اذیت میشم سه شنبه 20 اسفند بود تقریبا ساعت دو دونیم ظهر بود وبابایی مثل همیشه باشگاه بود و ساعت خوابیدن تو بود و کم کم خوابت گرفته بود و بغلت کردم و یکمی شیر خوردی و خوابیدی و منم گذاشتمت توی تختت و خودمم جامو گذاشتم پایین تختت و خوابیدم هنوز نیم ساعتی نمیشد که صدات و شنیدم که بیدار شدی و منم تو خواب بودمو گفتم که مثل همیشه یکمی خودت تو تخت با عروسکات بازی می کنی منم 5 دقیقه بیشتر می خوابم که یدفه یه صدای وحشتناک شنیدم و دیدم که بغلم افتادی رو زمین خیلی بد بود وقتی باصدای جیغت از خواب بیدارشدمو دیدم که از رو تخت پرت شدی و گردنت ب...
23 اسفند 1392

بدون عنوان

نازگلی مامان  یک ساله شدی و نوبت واکسن  سرخک و سرخجه و عریونت  رسید  و من وبابایی 5اسفند رفتیم تا واکسنت و بزنیم و من دل تو دلم نبود ولی خدا رو شکر کم گریه کردی و تا به ماشین برسیم دیگه گریت قطع شده بود ما شااله خانوووم شدی و دیگه از آمپول و واکسن نمی ترسی البته اینم بگم که همیشه برای واکسنات صبور بودی و نه تب می کردی و نه خیلی اذیت و گریه خانوم صبور خودمی خانم بهداشت گفت الان علائمی نداری و احتمالا یک هفته دیگه علائمی مثل باد کردن گلو و دونه های قرمز ببینیم که ایشااله که اینطور نشه چون هم دلم نمیاد اینجوری ببینمت وهم اینکه وقت آتلیه داری اینم یه عکس توی ماشین قبل از زدن واکسن واینم بعد از زدن ...
23 اسفند 1392

بدون عنوان

رهای مامان مامان شهناز و بابامحمد باهات یه عالمه حرف دارن و برات نوشتن روی کاغذ تا من به مناسبت یک سالگیت برات توی وبلاگت ثبت کنم حتما زود زود میام و حرفای قشنگشون و برات می نویسم الوعده وفا... خوووب من اومدم تا نوشته های مامان شهناز و توی وبت انتقال بدم ... متاسفانه حرفای بابا محمد و فعلا نمیتونم چونکه باباجونت نوشته هاشو توی گوشیش سیو کرده بود و گوشیشم فروخت وتمام نوشته هاش نقش بر آب شد و حالا باید از دوباره برات بنویسه... واگه وقت کنه شاید خودش بیاد واینجا برات ثبتشون کنه... اینم دلنوشته های مامان شهناز برای نوه ی یکی یدونش به مناسبت تولدش امروز خورشید شادمانه ترین طلوعش را خواهد کردودنیا رنگ دیگری خواهد...
23 اسفند 1392