رهارها، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

زندگی مامان وبابا

بدون عنوان

به شیشه اتاقم دوباره ها کردم واز نوشتن اسمت بر آن حیا کردم به روی شیشه کشیدم عکس یک گنبد به پای شیشه نشسته رضا رضا کردم   اینجا حرم امام رضا ست و هوا خیلی سرد بود و بابایی کاپشنشو در آورده و تورو کرده تو کاپشنش که شما سرما نخوری...مرسی باباجونم دختر عزیزم قسمت بر این بود که من و بابایی انقدر نریم مشهد تا تو به دنیا بیای و امام رضا ما رو بطلبه ، من آخرین باری که مشهد رفتم کلاس چهارم دبستان بودم و بابایی ام حدودا 15 سالش بود خیلی سال بود که دلمون می خواست بریم و نمی شد  تا اینکه بخاطره وجود تو نازنین تونستیم 3 تایی بریم مشهد و چقدر هم خوش گذشت همه چی خوب و عالی بود اولین باری بود که سوار هو...
20 بهمن 1392

بدون عنوان

تو آمدی و خدا خواست دخترم باشی  و بهترین غزل توی دفترم باشی تو آمدی که بخندی ،خدا به من خندید و استخاره زدم گفت کوثرم باشی خدا کند که ببینم عروس گلهایی خدا کند که تو باغ صنو برم باشی خدا کند که پراز عشق مادرت یاشی خدا کند که پر از مهر پدرت باشی همیشه کاش که یک سمت،پدرت باشد تو هم بخندی و در سمت دیگرم باشی تو امدی که اگر روزگارمان بد بود تو دست کوچک باران باورم باشی بیا که روی لبت باغ یاس می رقصد بیا گلم که خدا خواست دخترم باشی تو آمدی و خدا خواست از همان اول تمام دلخوشی روز آخرم باشی       ای جاانم رها اینجا 26 روزته و اولین روز سال 92 و اولین عیدیه که خدا تورو به ماداده و خونمون ...
20 بهمن 1392

دختر که داشته باشی...

دختر که داشته باشی با خود تصور میکنی  پیچ و تاب شانه را در نرمی موهای زیبایش وقتی کمی بلند تر شوند... و کیف عالم را می بری از انعکاس تصویر خرگوشی بستشان دختر که داشته باشی خیال می کشاندت ... به بعداز ظهر یک روز تابستانی  که گوشواره های میوه ای ازگیلاس های به هم چسبیده به گوش انداخته اید... همان هایی که هر که بیاویزدشان از شادی لبریز می شود... و خنده از ته دل امانش را می برد...                   &nbs...
20 بهمن 1392

بدون عنوان

  واقعه کربلا اتفاق می افتد... هرگاه،دلت با دینت نباشد، قدمت با قلمت نباشد، وعملت به قولت نباشد... آری بدون شک اتفاق می افتد... هرگاه...هرگاه...هرگاه...   مشق این روزهای کودکان معصوم  بنی هاشم ٍ، در مدرسه کربلا... بابا آب... بابا آب... دختر عزیزم پارسال محرم که تو تو دلم بودی و دکترا می گفتن حالت خوب نیست مامان شهناز دلش خیلی شکست و برات نذر یه گوسفند کرد و از  خدای مهربون و امام حسین خواست که تو سالم باشی... و امسال تو محرم نذرشو ادا کرد و دم خونشون واست یه گوسفند قربونی کرد (دستش درد نکنه) ایشا اله که همه بچه ها همیشه سالم و سلام...
9 بهمن 1392

بدون عنوان

خوووب به سلامتی بعد از یه ماه سختی کشیدن بلا خره  تو روز تولد بنده مرواریدای خوشگل و سفیدت یه نیش خیلی کوچولو زدو منم از خوشحالی زودی برات آش دندونی پختم و بابایی ام برات یه سویی شرت و شلوار خوشگل بنفش خرید که شلوارش و کرده توی سرت مبارکت باشه عزیزم دندونای نازت ایشااله که همشون و آسون در بیاری ای بابا محمد نامرد خوبه منم شلوارتو بکشم رو سرت آخرم نتونستیم یه عکس از دندونات بگیریم قربون خودتو تویی تیت اینم کادوی دندونیتون از طرف بابایی مرسی بابای مهربوون کم کم داشتی سعی میکردی چهار دست و پا بری   ...
9 بهمن 1392

در حال دندون درآوردنی اینجا عزیزکم

الهی من دورت بگردم که عاششششششق جوجه ای این اولین باریه که داری جوجه می خوری مامانی ،واین دومین مسافرتته به شمال تقریبا 14 نفر بود یم و خیلی خیلی هم خوش گذشت فقط تو نی نی بودی تو اون جمع وبه همه بخاطره وجود نازنین تو خوش گذشته بود یه عالمه من این عکستون و خیلیییی دوسش میدارم عاشقتووونم اینجا تو بغل خاله سارایی به قول بچه ها سارا کنترات برداشته بودتت نمیدادت به هیشکی   ...
9 بهمن 1392

بدون عنوان

خونه مامان شهنازیم این تشکتم مامان شهناز برات دوخته شما اینجا خیلی خسته ای خوابت میاد   خیلی اینجااا بد اخلاقیا آخی عزیزم لثه هات خیلی میخاریدن اینجا هرچی ام ژل میمالیدم اثری نداشت شبا خیلی بی تابی میکردی   اینجاام شما 4ماه ونیمته و مامان مامان شهناز(ننه جون)از گنبد اومده بود تهران تا دختر گل من و ببینه خیلیییم دوسش داشتی همش میرفتی تو بغلش میخوابیدی ننه ام همش به من میگفت دخترمو تند تند شیر بده ،اینجاام تو حیاط خونه مامان شهنازیو میخوای گلهای باغچرو بکنی که ما نمیزاریمو تو همش جیغ میزنی به سر ه ما  اینجاام تو بغل ننه جونی عسلکم،شیرینم،نازنینم،یکی یدوووونه مامان   ...
9 بهمن 1392

بدون عنوان

عزیز دلم دختر نازم خداروشکر که دیگه کوچولو نیستی و بغل کردنت آسونتر شده و انقدر حالت خوبه که میتونیم بریم شمال خیلی وقت بود که مسافرت نرفته بودیم آخه نمیشد وقتی شما توی دلم بودی که نمیشد بریم و وقتیم دنیا اومدی کوچولو بودی و نمیشد،خداروشکر که حالت خوبه و کلی خوش گذشت این شمال با همه شمالهای دیگه فرق داشت چون توباما بودی و خنده های شیرینت کاری کرده بود که بیشتر بهمون خوش بگذره یه دوربین حرفه ایم آورده بودم تا ازتجربیات عکاسیم استفاده کنم و کلی از دختر نازم عکس بگیرم بابات میگه انقدر تو وبلاگ دخترم ازخودت تعریف نکن ولی خداییش آخه ببین چه عکسایی ازت انداخته مامان     قربون خنده هاااات   دستمال سرشووو ...
9 بهمن 1392